top of page

The Book of Zhou (周書) 50 (Farsi)

TBD

گوک‌ ترکان شاخه ای جداگانه از هونیان با نام قبیله ای آشِن هستند. در یک زمان، قبیله شان توسط کشورهای همسایه تقریباً نابود شد. تنها بازمانده یک پسر ده ساله بود. سربازان که دیدند او جوان است، از کشتن او اکراه کردند. در عوض پاهایش را قطع کردند و او را در میان مرداب رها کردند.


او توسط یک زن گرگ پیدا شد و او را با گوشت به سلامتی رساند. پس از چندی، پسر بزرگ شد و با گرگ جفت شد و او را باردار کرد. پادشاه این را شنید و سپاهی فرستاد تا آنها را بکشند. فرستاده پادشاه گرگ را که به پهلو خوابیده بود دید و خواست او را بکشد. گرگ متوجه شد و بلافاصله از فرستاده فرار کرد. او به کوه های شمالی قوچو گریخت.


در کوه ها، غار از زمین های هموار و پوشش گیاهی سرسبز وجود داشت. محیط آن چند صد «لی» بود و از چهار طرف با کوه احاطه شده بود. گرگ در اینجا پنهان شد و ده پسر به دنیا آورد. در اینجا، ده پسر قوی شدند. زنان را از بیرون آوردند که باردار شدند. پس از آن، هر پسر نام خانوادگی خود را داشت. یکی از اینها آشِن بود.


هر نسل نسل دیگری را پرورش داد و بر تعداد آنها افزود تا به صد خانوار رسید. بعد از چندین نسل، تصمیم گرفتند غار را ترک کنند. سپس به اختاج های خانات تاتار تبدیل می شوند. خانه خود را در سمت جنوبی کوه های آلتای ساختند و در آهنگر تاتارها شدند. از آنجایی که گفته می شود کوه های آلتای شبیه دیگ است و از آنجا که رسم آنها این بود که دیگ را تُروک می نامیدند، خود را تُروک می نامیدند.


همچنین گفته می شود که تُروک در اصل از کشور سَقا که در شمال هونیان قرار دارد آمده اند. رئیس قبیله شان «اَ-بَنگ-بُ» نام داشت که هفده برادر داشت. یکی از ایشان «اِرتِش نِ-شِ-دو» نام داشت که او هم از یک گرگ متولد شد. «اَ-بَنگ-بُ» و دیگر برادرانش احمق و نادان بودند. در نتیجه، کشورهایشان شکست خوردند و در نهایت نابود شدند. «نِ-شِ-دو» به تنهایی تحت تأثیر روحی قرار گرفت که به او اجازه داد باد و باران را احضار کند.


با دو زن ازدواج کرد. یکی از ایشان باردار شد و چهار پسر به دنیا آورد: یک پسر توانست به یک قو سفید تبدیل شود، یک پسر بین رودهای «اَ-فُ» و «جِاَن» کشوری به نام قِرغیز را تأسیس کرد، یک پسر در رودخانه «چُ-زهِ» کشور را تأسیس کرد، یک پسر در کوه «جِاَن-سِ چُ-زهِ-شِ» زندگی کرد و بزرگ ترین پسران بود.


خویشاوندان «اَ-بَنگ-بُ» هنوز در این کوه وجود دارند، جایی که اغلب سرد و مه آلود است. پسر بزرگتر با فراهم کردن آتش برای گرما از ایشان حمایت کرد. به این ترتیب توانستند زنده بمانند. ایشان فوراً پسر بزرگ را به عنوان خداوندی خود گرامی داشتند. اسمش تُروک بود. او نام «نِ-دو-لِوُ شاد» را گرفت. «نِ-دو-لِوُ شاد» ده همسر داشت که پسران ایشان بر این اساس نام قبیله های مادران خود را داشتند. آشِن نامی بود که به پسر کوچکترین همسر داده شد.


پس از مرگ «نِ-دو-لِوُ»، ایشان می خواستند یکی از پسران ده مادر را بر تخت نشاند. از این رو یکی پس از دیگری زیر درختی بزرگ جمع شدند. ایشان با هم توافق کردند که کسی را که می تواند بالاترین ارتفاع را در امتداد درخت بپرد بر تخت نشانند. پسر آشِن که کوچکترین پسر بود، توانست بالاترین پرش را داشته باشد. ایشان فوراً پسر را به عنوان خداوندشان گرامی داشتند. نام او «اَ-شِاَن شاد» بود.

bottom of page